ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

شيرين ترين سختي دنيا

.: ارغوان تا این لحظه ، 1 سال و 5 ماه و 26 روز و 13 ساعت و 55 دقیقه و 18 ثانیه سن دارد :. در كمتر از چهار روز به هجده ماهه شدن تو و عمر مادر شدن من چه بي نهايت وابسته ات شده ام. انگار تمام اين بيست و هشت سال تو بودي. انگار از همان زمان كه قرار بود من باشم تو هم بودي. آنقدر وابسته ات شده ام كه شبيه يك پدر گاهي غصه ميخورم از اينكه نكند روزي روزگاري خدا نكرده در زندگي آينده ات مردي، به نامردي آزرده ات كند. كه خدا نكند هيچ مادر و پدري چنين روزي را ببينند. آمين اين روزها مثل آدمهاي بي غصه فرداي تو همه ی غصه ام شده. خدا خودش نگهدار تو و تمام كودكان زمين باشد. مادر بودن چقدر سخت است حتي سخت تر از زن بودن. اما شيرين است اين حس سخت از خدا...
28 اسفند 1392

ني ني پارتي راستن جون

.: ارغوان تا این لحظه ، 1 سال و 5 ماه و 26 روز و 13 ساعت و 55 دقیقه و 19 ثانیه سن دارد : . ارغوان ناز مامان، ديروز بعد از تقريبا شش ماه دوستاي گل و ماماناي نازنينشون رو ديديم. مريم جون يا به قول شما ميم ، مامان راستين جون ما و يه تعدادي از ماماناي شهريوري رو دعوت كرده بود خونه شون. عزيزاي دلم كه تو اين مهموني بودند: مهرسا جون ياسميناجون اميرحسين خان شاديسا جان پارمين جون                   و ماماناي گلشون و آقا سروش پسر علي آقا و ليلا جون از دوستان مريم جون به همراه عمه زهرا جون شما مريم جون كلي زحمت كشيده بود و غذاهاي خوشمزه درست كرده بود،...
28 اسفند 1392

دختر هفده ماهه من

ارغوان قشنگم يه مطلب طويل و طولاني ازفعاليت هات تا شانزده ماهگي نوشته بودم كه پريد و كلي بابتش ناراحتم. اما تا حدودي كه يادم مياد برات مي نويسم. حرف زدنت خيلي پيشرفت كرده. كلي كلمه ميگي و تقريبا هر كلمه اي كه ما ميگيم رو تكرار ميكني. كلماتيمثل سيب، انار، و ... تو جمه گفتن هم كلي پيشرفت داشتي، كلمه اول هر جمله و بخش اول كلمات بعدي، مثلا ميگي ماما ني ني ميخ، يعني مامان ني ني ميخوام. يا در مورد هر چيزي كه ميخواي از كلمه ميخ استفاده ميكني. اگر هم نتوني جمله اي رو بگي با اشاره نشون ميدي . مثلا نشون دادن اشاره مخصوص كوش. ديشب مسواكت گم شده بود زير فرش ها همش دنبالش ميگشتي و با دست و صورت نشون ميدادي كه كجاست. الهي قربونت برم مخواستم بخورمت. ...
16 بهمن 1392

اين روزها

اين روزها غمي سنگين تر از گذشته قلبم رو به درد مياره و در اين ميان، وجود تو آرومم مي كنه. خدا رو شكر هزار هزار بار شكر كه تو هستي. و خدا صبرمان را افزون كند كه جز صبر هيچ چاره نيست دل داغ ديده را.
29 آذر 1392

رشد مجدد دندان ها

عزیز دل مامان این روزها و روزهای قبل ماه گذشته شما درگیر درآوردن دندون های جدیدت هستی و داره پنج تا دندون جدید به دندونا ی قبلیت اضافه میشه. می دونم که من نمی دونم که شما چقدر درد می کشی اما می دونم که وارد شدن به هر مرحله جدید از زندگی همون قدر که می تونه دردناک باشه در عین حال نوید بزرگ تر شدن شما رو میده. هرچقدر که شما این روزها درد رو تحمل می کنی منم اذیت می شم و از ناراحتی شما عذاب میکشم؛ کاش من می تونستم دردت رو  بکشم اما چاره چیه؟؟؟؟ مطمئن باش که این روزها می گذره و از دردش به جز این مطلبی که مامانی دارم برات می نویسم هیچی نمی مونه و البته بخش خوب ماجرا دندونای قشنگ شماست که قراره یه عمر طولانی برات همه چیزای خوشمزه ...
10 آذر 1392

تولد يكسالگي ني ني نازهاي شهريور نودو يك

بالاخره يكي از روزهاي خوبي كه از مدت ها پيش در انتظارش بوديم از راه رسيد. جمعه ك شهريور هزار و سيصد و نود و دو، روزي كه قرار بود تولد دسته جمعي بيست و دوتا ني ني شهريوري و جن بگيريم، ني ني هايي كه ديگه براي خودشون خانم و آقاهاي كوچولويي شدند و يه عالمه شيرين كاري ياد گرفتند. كوچولوهايي كه شدند همه چي زندگي مامان و باباها و به قول خودم اميد و آرزوي يه قبيله. تو روز وعده شده كه ساعت پنج حضور مامان و باباها و كوچولوهاشون رو مي طلبيد به قصد هپي هوس به راه افتاديم و تقريبا جز اولين خانواده هايي بوديم كه رسيديم. بيست و دوتا زنبور طلا و پروانه عسل خوشمزه كه يه خرده بعد از حضور همه فرشته ها لابه لاي هم وول مي خوردند و جو شيريني رو ايجاد كرده بودن...
9 آذر 1392

حالا كه يك ساله شدي

حالا كه يكساله شدي، شيرين تر از قبل شدي و صد البته دلبرتر من و بابايي و اطرافيان روز به روز بيشتر از قبل عاشقت ميشيم. من كه خودم به شخصه روزي چندبار نيت مي كنم بخورمت اما به هر طريقي جلوي خودم رو ميگيرم. از شيرين كاري هاي جديدت جديدت بگم كه ديروز كه ماماني داشت خونه رو گرد گيري مي كرد شما هم دستمال برداشتي و كشيدي به لباسشويي. من كه از ذوق داشتم غش ميكردم، همونجا بغلت كردم و بوس بارونت كردم و گفتم ماماني ديگه غم ندارم. ديگه دخترم قراره خونه تميز كنه. يه كار ديگه كه ديروز ياد گرفتي و تا حالا دوبار انجام دادي، قرار دادن روميزي وسط مبلي به صورت كاملا مرتب روي ميزه( يه روميزي دايره اي كوچولوي قرمز) كار جديد ديگه ات پاك كردن صورتت با دستمال ك...
9 آذر 1392

تجربه شيرين دريا

  ارغوان نازم ماه قبل براي بار دوم در طول زندگي تقريبا يك ساله شما رفتيم شمال، به اتفاق عمه جون و عمو فرزاد و فاطمه جون رفتيم ويلاي عمو فرزاد اينا تو محمود آباد. صبح آخرين روز ماه رمضون تصميم به سفر گرفتيم و بعد از افطار عازم سفر شديم. تقريبا خوب رفتيم و از ساعت يازده و نيم كه حركت كرده بوديم ساعت تقريبا چهار رسيديم. خاله فاطمه مهربون تا رسيديم اتاق و تخت ما رو آماده كرد تا شما رو كه در تمام طول مسير رو صندليت خواب بودي بدون خدايي نكرده بيدار شدن و بد خواب شدن بخوابونيم. ههههههههي كه چشمتون روز بد نبينه، شما بيدار شدي و تا طلوع كامل خورشيد نخوابيدي و اذيت كردي، خوب منم اگه از ساعت يازده تا چهار صبح خوابيده بودم فكر ميكرد...
30 آبان 1392